سه شنبه ۱۰ دی ماه ۱۳۸۷


هیچ کاری هیچ کاری هیچ کاری از دستم برنمیاد، گمون نکنم اصولا از دست کسی کاری بربیاد، و این واقعا شرم آوره...
سارکوزی فلان فلان شده داره عشق و حالش رو می کنه بعدم میاد می گه من با احمدی نژاد دست نمی دم که مثلا ژست ما خیلی متمدن هستیم و ضد خشونتیم بگیره، یه باجی هم به اسراییل بده، مثل همه ی سران کشورهای اینوری، بعد اسراییل به راحتی اینهمه آدم می کشه و هیچ کدوم از این سران کشورهای غربی که خودشون و ماها رو دایم دارن جر می دن به بهانه ی دفاع از حقوق بشر، نمی گن ما با حکومت گردان های اسراییلی دست نمی دیم... اگر احمدی نژاد در تئوری یه حرفی علیه یه قوم و یه حکومت زده، اینا که دارن عملی نسل کشی می کنن، چرا هیچ کس اهمیتی نمی ده؟
البته برای اونهایی که تو امریکا بازار نفت رو در دست دارن که عالیه این جنگ، یه سری عرب کشته می شن، و قیمت نفت دوباره می ره بالاتر و خوب به این می گن سود دوجانبه!!
همه مون برامون انگار عادی شده که هر چند وقت یه بار بشنویم که خوب یه عده فلسطینی کشته شدن، بینشون هم کلی بچه و آدم هایی بوده که هیچ جوری نمی شه چسبوندشون به گروه های نظامی! بگذریم که حماس هم به نظر من احمق هستن، اونهام دنبال منافع خودشونن، درگیری ها بین حماس و فتح هم شرم آور بود، اما گور بابای حماس، مردم بدبخت چه گناهی کردن؟
حالا منم برا خودم یه شروورهایی دارم می نویسم، خبرها رو هم از سی ان ان می بینم، بعد فکر می کنم خوب حداقل بی تفاوت نیستم مثل خیلی های دیگه... اما مگه فرقی هم می کنه؟


نوشته شده در ساعت ۰:۱۹ صبح توسط: mandana



جمعه ۶ دی ماه ۱۳۸۷


جدیدا خیلی چیزا پیش میاد که نمی دونم آیا اثر ِ دعا بوده یا نفرین. مرز بین اتفاقات خیلی باریک شده.


نوشته شده در ساعت ۱۰:۱۲ صبح توسط: mandana




وقتی به یه چیزهایی ایمان داری و مطمئنی که این کار خوبه و این کار بد، این درسته و این یکی غلط، این واقعیته و این یکی ذهنیت خودت، چقدر همه چیز راحتتر و سر راست تره. اما وقتی که باورت این باشه که هیچ چیزی قطعی نیست و نمی تونی یقین داشته باشی و خط بکشی بین خوب ها و بد ها، همه چیز به هم می ریزه... البته انقدرها هم بد نیست، اما دلم برای زمین سفت زیر ِ پام و روزهای خوب تنگ می شه.


نوشته شده در ساعت ۱۰:۰۹ صبح توسط: mandana



یکشنبه ۱۷ آذر ماه ۱۳۸۷


خانوما، آقایون این رو از دست ندین، کلی می خندین:

مشاعره آنی و فلانی از وبلاگ یک دختر ترشیده.

پی نوشت: هنوز نیویورکم، اما شیرین جونم داره فردا برمی گرده تورنتو!
پی نوشت بعدی: خیلی سفر خوبی بود، قرار گذاشتیم دیگه از این به بعد سالی یه بار با هم بریم سفر، پیشنهاد شیرین برای سفر بعدی کوبا هستش.
پی نوشت بعدی تر: هنوز مثل اونوقت ها یه جورایی دیوونه و احساساتی و خوش خنده و عاشق شر و ور گفتن و خندیدن و بازم دیوونه هستیم!
یه پی نوشت دیگه: یکی از دوستام که خوشبختانه اینجا رو نمی خونه و اصولا نمی دونه وبلاگ دارم، خیلی برای این سفر حال داد و کمک کرد، دمش گرم.
پی نوشت هنوز بعدی تر: بابا جون ساعت از دوازده هم گذشته، نمی تونم در مورد خودشناسی و جستجوی خودِ گمشده و از این مباحث خیلی اساسی بنویسم!


نوشته شده در ساعت ۸:۳۶ صبح توسط: mandana



جمعه ۱۵ آذر ماه ۱۳۸۷


اومدم نیویورک، الان ساعت نزدیک دو صبحه و شیرین هم اونور روی تخت خوابیده... هنوز باورم نمی شه که بعد 8 سال همدیگه رو داریم می بینیم. شیرین از تورنتو 2 ساعت پرواز داشت من از سن فرانسیسکو 6 ساعت... خیلی باحاله که با اینکه این همه وقت بود ندیده بودیم همدیگه رو تا به هم رسیدیم همونقدر راحت و صمیمی بودیم که انگار چند ماهه از هم دوریم.
خیلی خوشحالم...
یه جور خوبیه، آخرین باری که قبل از اینجا همدیگه رو دیده بودیم توی یکی از کوچه های رسالت بود دم خونه ای که آخرین خونه ی شیرین تو ایران بود، موقع خداحافظی اون برای کانادا اومدن.
مثل اونوقت ها از ته دل می خندم امروز.


نوشته شده در ساعت ۱۰:۱۱ صبح توسط: mandana



دوشنبه ۴ آذر ماه ۱۳۸۷


ناصر از ونکور که برگشت برام یه عطر گرفته بود، تا بازش کردم یکهو رفتم به 7 سال پیش. من و نسرین وسط کار یه ده دقیقه وقت پیدا کردیم که از روزنامه بپریم بریم اونور خیابون توی عطر فروشی، تولد محمد نزدیک بود و می خواست براش عطر بگیره، نظر من رو هم می خواست بدونه... عطر فروشی تو جردن بود، یه ذره پایینتر از کوچه مهیار بود منتهی اونور خیابون. همون موقع که داشتیم عطرهای مردونه اش رو می دیدیم، یه عطر زنونه هم دیدم که خوشم اومد از بوش هم اما خوب به نظرم
گرون می داد اون مغازه، فکر کنم گفت 32 هزار تومن، و بعد من از یه جای دیگه خریدم دیگه یادم نمیاد چند... حالا همون عطر رو بعد این همه سال ناصر بدون اینکه بدونه من یه موقعی داشتم و دوست داشتم برام گرفته بود.


نوشته شده در ساعت ۱۱:۱۰ صبح توسط: mandana



یکشنبه ۳ آذر ماه ۱۳۸۷


سال دیگه، دقیقا یک سال و 2 ماه دیگه 35 ساله می شم. دوست دارم اگر می خوام بچه دار شم، قبل از 35 سالگی باشه، اما نمی تونم تصمیم بگیرم... هنوز انقدر کار نکرده دارم که نمی تونم همه چیز رو تعطیل کنم و بچه دار شم، اما خوب زندگی من هم اینجوریه که فکر کنم 60 سالم هم بشه هنوز کارهام تموم نشده، بنابراین اگر بخوام منتظر وقت مناسب برای بچه دار شدن بشم، باید اصولا قیدش رو بزنم چون اون وقت مناسب هیچوقت نمی رسه.
اگر ناصر دوست داشت که بچه دار بشیم احتمالا تصمیم گیری راحتتر بود، اما خوب اون دوست نداره، بعدم می گه اگرم می خوایم بچه دار بشیم، بهتره که یه بچه رو به فرزندخوندگی قبول کنیم.

اونوقت ها فکر می کردم که 30 سالگی ازدواج می کنم، 33 سالگی هم اولین بچه ام رو به دنیا میارم و بعدیش هم حداکثر 36 سالگی... حالا الان در آستانه ی 34 سالگی نمی دونم اولیش رو هم می خوام یا نه.

مدتیه که افسرده شدم. اما خوب برام سخته بپذیرمش. نشونه هاش رو ولی می بینم به هر حال... گاهی فکر می کنم با همه ی چیزهایی که اینجا دیدم و تجربه کردم و زندگیم رو عوض کرده، شاید همون که ایران می موندم و اصلا چشمم به اینجا باز نمی شد و توقعاتم از زندگی بالاتر نمی رفت، زندگی بهتری داشتم. الان که اینور بودم دیگه زندگی کردن تو ایران به راحتی سابق به نظر نمیاد، اینجا هم اون خوشحالی ای که تو ایران داشتم ندارم...


نوشته شده در ساعت ۱:۴۳ صبح توسط: mandana




از وقتی از ایران برگشتم، احساس می کنم یه چیزی تغییر کرده. نمی دونم چی یا چرا فقط حس می کنم یه چیزی عوض شده.


نوشته شده در ساعت ۱:۲۳ صبح توسط: mandana



چهارشنبه ۲۹ آبان ماه ۱۳۸۷


خیلی کدبانو شدم، دیروز ترشی میوه درست کردم!


نوشته شده در ساعت ۹:۴۲ بعدازظهر توسط: mandana



جمعه ۱۷ آبان ماه ۱۳۸۷


خیلی از برگشتنم از ایران گذشته اما برای اینکه یادم نره بعدا می نویسم.

1- مامان خوشگلم بعد از عمل لاغر شده بود، اما توی یک ماهی که ایران بودم می دیدم که کم کم بهتر و بهتر می شه... قربونش برم الهی...

2- مردم خیلی فضولن، می دونم که همه مون می دونیم اینو ولی بعضی وقتها دیگه حرص آدم درمیاد. بگو ده بار بیشتر پیش اومد که آشناهایی که خودشون بچه ای،خواهر برادری، فامیل نزدیکی خارج از ایران دارن گفتن که چه خبره هی میای ایران، بشین سر زندگیت، شوهرت رو ول نکن و بیا، پولات رو جمع کن واسه آینده، چقدر ولخرجی می کنی، کی کی اک (همون فامیلشون که خارج زندگی می کنه) دو سال یه بار میاد سر می زنه و می ره (حالا اگر بحث سر اون فامیله بود کلی بارش می کردن که آره خیلی بی معرفته و نمیاد و سر نمی زنه و بی عاطفه است) یکی از دوستای مامانم که برگشت گفت تو هی میای اینجا مامانت رو دو هوا می کنی و می ری، انقدر زود به زود نیا! البته سر این یکی مامانم دیگه جوش آورد.

3- یکی از حسن های دور بودن از خانواده اینه که آدم قدر زمانهایی رو که با هم می گذرونه رو بیشتر می دونه.

4- دوستام رو زیاد ندیدم، اولویتم تو این سفر این بود که با مامانم زمان بگذرونم، با هم بریم پیاده روی تا دوران نقاهت رو راحتتر بگذرونه.

4- یکی از دوستای خیلی نزدیکم یه رابطه ی 2 ساله رو تموم کرد با نامزدش سر اینکه بعد از 2 سال برای آقاهه سخت بود که فکر کنه مرحله ی بعد از نامزدی ازدواجه! پیشنهادش این بود که به مرحله ی قبل برگردن، دوست باشن. برای دوست من سخت بود، آقاهه کلی سعی کرده بود تا تونسته بود موافقت دوست من رو برای دیت کردن بگیره و بعد از مدتی هم در یک موقعیت رمانتیک پیشنهاد ازدواج کرده بود و حلقه و این حرف ها، بعد دیگه هر دو طرف به عنوان نامزد به خانواده ها معرفی شدند و حتی لباس عروسی خریدند و هتل برای مهمونی و ... اما خوب نشد. اول امسال 4 تا از دوستامون که خیلی دوست داشتن که با کسی باشن و تنها نمونن، تو رابطه های خیلی خوبی بودن، الان فقط یکیش دوام آورده!

5- من و حوری از دست هم دق نکردیم خوشبختانه و با اینکه خیلی حرف زیاد زدیم، اون حیوونکی نصیحت زیاد شنید ولی خوب کار به جاهای باریک نکشید. خوشحالم که پایه های رابطه ی من و سعیده و حوری انقدر محکمه که بهمون جای مانور دادن زیاد می ده... وابستگی هامون به همیدگه تو دست و پای اون یکی نمی پیچه... خیلی دوستشون دارم، از خودم بیشتر حتی.

6- کدوم خری جز من ممکنه به برادرشوهر و جاری بگه خیلی خرین؟

7- برگشتنه چند روز هلند موندم. وقتی می خواستم بلیط بگیرم قرار نبود تنها بمونم، فکر می کردم ناصر هم میاد ولی برنامه ی اون بهم خورد. اولش یه ذره سختم بود چون هیچ کس رو اونجا نمی شناختم جز ون گوگ، که خوب اونم 118 سال پیش خودکشی کرده بود، اما بعد فکر کردم حالا که بلیط و هتل و همه چی که آماده است، می رم دیگه... البته هل دادن های ناصر هم بود، که برو برو بهت خوش می گذره و نگران ندونستن زبونشون نباش، انگلیسی هم بلدن... خلاصه رفتم دیگه.

8- آمستردام رو به اونهایی که شهرهای قدیمی دوست دارن و کانال های آب و موزه های خوب توصیه می کنم... آسیاب بادی هم هنوز می شه پیدا کرد، دو تا دهکده ی خیلی خوشگل هست که هنوز آسیاب بادی دارن.

9- از تهران که سوار هواپیم شدم برای آمستردام یه خانومه کنارم نشسته بود. من معمولا تو پرواز های طولانی سرم به کار خودمه و حوصله ی حرف زدن با بغل دستی ها رو ندارم، مخصوصا که اگر ایرانی باشن احتمالش خیلی زیاده که هی شروع کنن به سوال کردن که از کجا میای و به کجا می ری و خونه تون تو امریکا کجاست و تو تهرون کجاست و شغل خودت و هفت جد و آبادت چیه و از این حرف ها. خوشبختانه خانومه هم سرش به کار خودش بود و فقط یه سلام علیکی کردیم. نزدیک آمستردام که شدیم حرف از پرواز بعدی شد، من گفتم که من فعلا مقصدم همینجاست و پرواز دیگه ندارم و اولین بارم هست که می خوام آمستردام رو ببینم. خانومه گفت آمستردام می مونی؟ من نمی دونم این آمستردام چی داره که ساکنینش بهش می نازن، یه شهریه که همه در و پنجره هاش قهوه ایه، با کلی مرداب که بوی گند می ده!! من یه بار قبلا پروازم کنسل شده بوده و مجبور شدم آمستردام بمونم. بعدش هم گفت که خودش می ره سن فرانسیسکو و اون دور و بر ساکنه، داشت ادامه می داد در مورد سکنات و وجنات جایی که خودش ساکنه که گفتم منم همونجا زندگی می کنم و این دیگه ختم مکالمه بود. البته بعد دیدم که مرداب نبود و کانال بود، بو هم نمی داد، شهر هم فوق العاده رنگ رنگی بود و به نظر من خیلی از سن فرانسیسکو خوشگلتر بود و تازه هویت یه شهری که هنوز ساختمونهایی داره که از سالهای 1630 و 40 باقی موندن قابل مقایسه با شهری که قدیمی ترین ساختمون هاش 300 سال بعد تر ساخته شدن نیست. شاید من اصلا هیچ جای دنیا رو ندیده بودم و این اولین سفر خارج از ایرانم بود ( کما اینکه من تا 6 سال پیش از ایران بیرون نرفته بودم) نمی فهمم چه لذتی هست در اینکه به یه نفر بگی جایی که داری می ری یه هفته بمونی جای خوبی نیست. نمی فهمم چرا ما ایرانی ها وقتی حرف خوبی برای گفتن نداریم، حداقل چفت دهنمون رو نمی بندیم که انرژی منفی به بقیه ندیم؟

10- در همین راستا، رفته بودم یکی از این فروشگاه هایی که لباس و لوازم آرایش داره برای خرید، یکی از فروشنده ها از لهجه ی من فهمید ایرانیم و به فارسی سلام علیک کرد و می خواست یه گوشواره سر گردنبندی که انتخاب کرده بودم بهم بفروشه. یه ذره منو نگاه کرد بعد گفت تو به این جوونی چرا انقدر موهات سفیده داره؟ می خواستم بگم شما به این پیری چرا یه دونه موی سفید هم ندارین... ولی فکر کردم خوب که چی بشه...

11- بازم در همین راستاها، آمستردام کلی کانال داره و یکی از راههای گشتن شهر اینه که تور قایق بگیری. یکی از همین قایق ها رو سوار شدم بعد یه پسره هندی یا اندونزیایی یا همون ورا اومد پرسید می تونه روبروی من بشینه، منم گفتم خوب بشین. آقا تا وقتی قایق پر شد و راه افتاد این داشت از من سوال می کرد! اهل کجایی، کجا زندگی می کنی، شغلت چیه، اینجا چی کار داری، کی اومدی، کی برمی گردی، اینجا کجا موندی، کجاهای شهر رو دیدی، می خوای کدوم شهرهای دیگه رو ببینی... اینم که من مختصر مفید جواب می دادم و تحویل نمی گرفتم و هیچ سوالی هم نمی کردم ظاهرا براش هیچ معنی ای نداشت. دوست ندارم بی خودی حال کسی رو بگیرم، اما دیگه کم کم داشتم به آستانه ی تحملم می رسیدم. نه برای اینکه سوال می کرد، برای اینکه لحنش رو دوست نداشتم، یه جوری سوال می کرد که انگار چون منم خاورمیانه ای هستم، جزو ارثیه پدریشم، حق داره و طبیعیه که از ته و توی کار من سر در بیاره.

12- یکی از بهترین تیکه های سفرم، یه ساعت قبل از پروازم از تهران بود، توی کافی شاپ فرودگاه امام، با 5 نفر از نزدیکترین و عزیزترین آدمای زندگیم.

13- گرین کاردم هنوز نیومده!

14- چند وقته که مثل خرس دارم نقاشی می کنم، هر روز هر روز... ناصر می گه باید برا خودت یه استودیو پیدا کنی که جا برای نقاشی های سایز بزرگتر داشته باشی، منم می گم برو بابا، هر وقت از این راه پول درآوردم، پول اضافه براش خرج می کنه... بزرگترین مشکل من اینه که نمی تونم هی جلوی دیگران از خودم و کارهام تعریف کنم که بتونم بفروشمشون ... اصولا من فروشنده ی خوبی نیستم، یکی دیگه باید این کار رو برام بکنه...

15- یکی از شماره ها رو اشتباه زدم، دو تا 4 دارم الان، اما خوب حس درست کردنش هم نیست!


نوشته شده در ساعت ۵:۲۵ صبح توسط: mandana



پنجشنبه ۱۶ آبان ماه ۱۳۸۷


بالاخره اوباما رییس جمهور شد! بعد از انتخاباتی که به قول اندرسون کوپر بیست و یک سال طول کشید، بالاخره اوباما رییس جمهور شد...
ممکنه خیلی سانتی مانتال یا احساساتی به نظر بیاد، اما برای خیلی ها این انتخابات پیروزی امید بود بر ترس. خیلی خوبه که حس کنی هنوز تو دنیا آدمهایی هستن که مثل خودت به یه دنیای بهتر فکر می کنن و به صلح و به آزادی. خیلی خوبه که می بینی با چشم های خودت می بینی نه تو تلویزیون، نه تو کتاب ها، که دموکراسی وجود داره و قدرت همیشه اونجور که قدرتمندها می خوان تقسیم نمی شه.
احساس می کنم این مردم ساده ای که دارم بینشون زندگی می کنم رو بیشتر از قبل دوست دارم. درسته که حرصت رو در میارن وقتی می بینی خیلی هاشون هیچی از دنیای بیرون از امریکا نمی دونن و پاریس هیلتون و بریتنی اسپیرز الگوهاشون هستن و تنها منبع خبرشون شوی جان استوارت هستش، اما خوب نتیجه رو که می بینی، فکر می کنی این جماعت انقدرم که به نظر میاد پرت نیستن و عقل جمعی شون خیلی خوب هدایتشون می کنه...
خوشحالم. تو دنیایی که انگار وارونه شده و فرانسوی های پرچمدار دموکراسی به سارکوزی رای دادن، و همه جای دنیا مذهبی های افراطی دارن قدرت می گیرن؛ یه آدم لیبرال مثل اوباما با رای بالای 60 میلیون انتخاب می شه.


پی نوشت: اگر سخنرانی پیروزی اوباما رو ندیدید، یه قسمتی از متن سخنرانی و عکس ها و ویدیوش رو اینجا می تونین پیدا کنید.


پی نوشت 2: اگر برنامه ی اندرسون کوپر رو در سی ان ان دنبال می کنید، این مصاحبه اش با لری کینگ رو از دست ندیدن:
Anderson Cooper interview on Larry King Live - Part 1
Anderson Cooper interview on Larry King Live - Part 2
Anderson Cooper interview on Larry King Live - Part 3
Anderson Cooper interview on Larry King Live - Part 4
Anderson Cooper interview on Larry King Live - Part 5
کل مصاحبه کمتر از یک ساعته، از دستش ندین، خیلی جالبه... اگر من 7-8 سال پیش این مصاحبه رو دیده بودم الان حتما خبرنگار بودم.................


پی نوشت 3: الان که خیلی تو مودِ احساساتی و آینده ی رویایی و ایده آل ها هستم، این ویدیوی جان لنون رو هم می گذارم:
Imagine by John Lennon


پی نوشت 4: یکی از بازنده های بزرگ دیشب کارلی فیورینا، سخنگوی کمپین انتخاباتی و مشاور اقتصادی مک کین بود، با اون همه ایگویی که داشت احتمالا الان حالش خیلی گرفته است، البته نه برای مک کین، برای خودش!


پی نوشت 5: مدتیه که زیاد وقتم رو تو دنیاهای مجازی نمی گذرونم، بعضی وقت ها می شه که 4 5 روز ایمیلم رو هم حتی چک نمی کنم. یه جورایی دلزده ام از فضای وبلاگی و مناسبات اینترنتی... از اینکه می بینی همه ی دنیا داره جلو می ره بعد هنوز جماعت روشنفکر ما در مورد اینکه گلشیفته با حجاب خوشگلتره یا بی حجاب می یان یادداشت می نویسن، 200 نفر هم می رن کامنت می گذارن ... عقققققققم می گیره، به همین غلظت!


پی نوشت 6: ببخشید اگر کامنت ها بی جواب می مونه، ممنونم از اونایی که به یادم هستن... فکرم مشغوله و مدت زمانی هم که پای کامپیوترم خیلی کوتاهه.


نوشته شده در ساعت ۱:۰۵ صبح توسط: mandana



چهارشنبه ۱۵ آبان ماه ۱۳۸۷


Election is over, and Obama is president!!!


نوشته شده در ساعت ۱۰:۳۴ صبح توسط: mandana



دوشنبه ۱۵ مهر ماه ۱۳۸۷


عجالتا عکس های من از کنسرت محسن نامجو + آرش سبحانی در بی بی سی رو ببینید، تا من برگردم تعریف کنم تو این دو سه ماهی که نبودم چه خبر و چی کارا کردم!


نوشته شده در ساعت ۱۰:۳۵ بعدازظهر توسط: mandana



یکشنبه ۲۳ تیر ماه ۱۳۸۷


بعضی وقت ها انقدر فکرم آشفته است که نمی تونم هیچ جوری حول یه محور جمع و جورش کنم و بنویسم. فکر می کردم شاید به خاطر اینه که اینجا رو دوست و آشناهام می بینن، رفتم یه وبلاگ جدید درست کردم که یه ذره توش راحتتر باشم و هر چرت و پرتی دلم می خواد بنویسم... نه آدرسش یادم مونده، نه یوزرنیم و نه پسوردش!! خیلی شاهکارم نه؟
موقعی که من بلیط گرفتم هنوز تاریخ عمل مامان معلوم نبود، بعد از اینکه من بلیطم رو گرفتم دکترش 2 شنبه گفت که 5 شنبه همون هفته عمل می کنه! خدا رو شکر عمل خوب انجام شد و مامان بهتره ولی موقعی که من می رسم ایران تقریبا یه ماه از عمل گذشته.
احساس بدیه که مامانم اونور دنیا بستریه، من اینور دنیام. انگار خارج از خانواده ام... اگر یکی چهارسال پیش بهم می گفت مامانت جراحی ای خواهد داشت و تو پیشش نخواهی بود باور نمی کردم... اما این اتفاق افتاد. فکر می کنم اگر سعیده بچه دار شه، حوری مثلا نامزد کنه، خیلی احمقانه است که من توی تمام مراحل ریز به ریز نباشم... یا اگر من بخوام بچه دار شم، اونا دور باشن، ناسلامتی مهمترین و نزدیکترین آدمای زندگیم هستند. دایم این مکالمه ذهنی رو دارم که خوب که چی؟ آیا ارزشش رو داره؟ دورم، مثل اون وقت ها خوشحال و پر از زندگی نیستم، احساس مفید بودن نمی کنم و فکر می کنم بودن و نبودنم تاثیر زیادی روی دنیا نداره. از یه طرف دلم می خواد یه جا ریشه بدونم، یه جا ساکن شم، به یه جا احساس تعلق داشته باشم، از اونطرف می بینم نمی شه... چه جوری می تونم اینجا رو خونه ی خودم بدونم وقتی هیچوقت مامانم و بابام مهمونم نبودن، خواهرام نیومدن توش، صدای قهقهه ی خنده مون نپیچیده توس؟ دلم می خواد اینجوری باشه که بگیم خیلی خوب، ما مثلا 6 سال اینجا می مونیم و بعد برمی گردیم ایران، اما ناصر اصلا تو مایه های برگشتن نیست... بیشتر دوستاش اینجان، از دوست دبیرستان بگیر تا دانشگاه، بعدم دیگه برای کسی که کارش کامپیوتره بهترین جایی که می تونه باشه همینجاییه که ما هستیم، به قول اینجایی ها "سیلیکان ولی" نمی تونم مجبورش کنم برگرده، چون می دونم بیاد هم احتمالا افسرده می شه...
می دونم که زندگی همینه، همیشه مجبوری یه چیزایی رو بدی تا یه چیزایی رو به دست بیاری، و من آدم خوش شانسی هستم که چیزای خوبی تو زندگی به دست آوردم، اما خوب همیشه هم بهای همه چیز رو خیلی گرون دادم...


نوشته شده در ساعت ۱۰:۲۸ صبح توسط: mandana



شنبه ۱ تیر ماه ۱۳۸۷


مامان مریضه. روز اول همه چیم قاطی پاطی بود، رسما قاط زده بودم، ولی بعد هی با هم تلفنی حرف زدیم و بعدم بلیط گرفتم که برم، الان دیگه آرومترم و دعا می کنم که جواب آزمایش ها خوب باشند و بهترین حالت ممکن باشند... جواب آزمایش هر چی باشه به هر حال جراحی اجتناب ناپذیره.

آخر ترم بهارمه، تحقیق هام رو تحویل دادم و دو تا امتحان و یه سمینار بدم دیگه خلاص... درس هام رو دوست دارم، با اینکه هفته ی گذشته سر دو تا تحقیقی که باید تحویل می دادم خیلی بی خوابی کشیدم و خسته شدم، اما بازم ازشون لذت بردم. گمونم اگر آدم تو ایران درس خونده باشه قدر دانشگاه های اینجا رو خیلی بهتر می دونه. بیشتر استادهای ایرانم نصف استادهایی که اینجا دارم اطلاعاتشون به روز نبود، اما پدر بچه ها رو هم در میاوردن با سخت گیری ها و گیر دادن هاشون و کلاس گذاشتن هاشون. البته می دونم که نباید تعمیم بدم، چون من هم با اینکه اینایی که گفتم در مورد یه سری از استادهای دانشگاه تهرانم بود، اما استادهای مرکز مطالعات و تحقیقات رسانه ها خیلی خیلی خوب بودن. هنوز دلم برای کلاس های دکتر شکرخواه و کلاس مبانی ارتباط جمعی دکتر ترابی تنگ می شه.

فقط می نویسم که بعدا یادم بمونه کی چه خبر بود...


نوشته شده در ساعت ۸:۰۹ صبح توسط: mandana



چهارشنبه ۱۵ خرداد ماه ۱۳۸۷


یه نفس راحت می شه کشید حالا، باراک اوباما کاندید دموکرات ها شد!
اتفاق بزرگیه که یه سیاهپوست بشه کاندید انتخاب شده ی یکی از دو حزب اصلی، اولین باره که این اتفاق در تاریخ امریکا افتاده. و امیدوارم اوباما نوامبر رییس جمهور بشه...
سخنرانی هاش رو که گوش می کنم یاد خاتمی می افتم و اونهمه امیدی که تو دلمون بود و واقعا هنوزم که هنوزه افتخار می کنم به اینکه خاتمی رییس جمهورمون بود. پیام "امید" اوباما همون معنی رو برای من داره.


نوشته شده در ساعت ۶:۰۳ صبح توسط: mandana



یکشنبه ۲۲ اردیبهشت ماه ۱۳۸۷


آخر کلاس من ِ ایرانی با یه همکلاسی هندی، یه دختر چینی، یه پسر عرب و دو تا پسر امریکایی داریم با معلم دو رگه ی یونانی و بریتانیایی مون در مورد حمله ی مغول ها و اثراتش روی تاریخ دنیا حرف می زنیم.
یکی از دلایلی که کالیفرنیا رو دوست دارم همین مخلوط نژادی بودنشه.


نوشته شده در ساعت ۱۱:۰۰ بعدازظهر توسط: mandana



سه شنبه ۱۷ اردیبهشت ماه ۱۳۸۷


چرا هیچ کدوم از اون ایرانی هایی که مدام سنگ کوروش و داریوش و آبا اجداد باستانی شون رو به سینه می زنن و خیلی پرژن هستند نسبت به حرف هیلاری کلینتون موضع گیری نکردن؟ نکنه چون گفته بود ایرانی ها باید یدونن محوشون می کنیم، برای اونهایی که فقط خون پرژن تو رگشون دارن و اصلا با عرب ها قاطی نشدن خیالی نیست؟
می دونم که گفته بود اگر ایران به اسراییل حمله کنه، ایشون وارد عمل می شن که ایران رو محو کنن و می دونم که این حرف رو برای این زده که پول و حمایت لابی اسراییل رو می خواد و اینها همش سیاست بازیه، اما حتی نخواسته انقدر مودب باشه که حساب دولت و مردم رو جدا کنه، یا حساب تندرو ها و مردم رو. خیلی راحت گفته ایرانی ها...
من که نمی تونم رای بدم، اگر می تونستم و اوباما کاندید می شد به اوباما رای می دادم، اگرم بین هیلاری و مک کین قرار بود انتخاب کنم حتما مک کین رو انتخاب می کردم، حداقل آدمیه که اگرچه من با سیاستش مخالفم، اما تکلیفش با خودش معلومه و اون کاری رو می کنه که باور داره درسته، نه اینکه برای رسیدن به قدرت با هر سازی برقصه.


نوشته شده در ساعت ۹:۱۸ صبح توسط: mandana



دوشنبه ۱۶ اردیبهشت ماه ۱۳۸۷


داشتم تو فلیکر یه سری عکس می دیدم، که رسیدم به اون مجسمه ی دم تله سیژ دربند، انگار که یه فامیلی که ده ساله ندیدمش رو دیدم، خوشحال شدم، بغض کردم، خنده ام گرفت... خلاصه ماجراییه این دوری که انگار تمومی نداره...
اینم اون عکس کذایی:
Darband


نوشته شده در ساعت ۸:۱۱ صبح توسط: mandana



شنبه ۱۴ اردیبهشت ماه ۱۳۸۷


دیروز یه امتحان داشتم، امروز یکی دیگه، حالا دارم یه نفس راحت می کشم! هر دوش رو خوب دادم و می دونستم که خوب خواهد بود نتیجه ولی پدرم هم درومد. مشکلم هم خود درس نبود که به یاد آوردن یه سری کلمه بود که برام جدید بودن. الان سر کلاس دیگه مشکل فهمیدن ندارم، نتی هم که سر کلاس برمی دارم کمتر توش فارسی می اندازم، اما بازم موقعی که استرس امتحان دارم یکهو یه کلمه ای یادم نمیاد که نمیاد که نمیاد.


نوشته شده در ساعت ۱۰:۱۹ صبح توسط: mandana