آخر کلاس من ِ ایرانی با یه همکلاسی هندی، یه دختر چینی، یه پسر عرب و دو تا پسر امریکایی داریم با معلم دو رگه ی یونانی و بریتانیایی مون در مورد حمله ی مغول ها و اثراتش روی تاریخ دنیا حرف می زنیم.
یکی از دلایلی که کالیفرنیا رو دوست دارم همین مخلوط نژادی بودنشه.
چرا هیچ کدوم از اون ایرانی هایی که مدام سنگ کوروش و داریوش و آبا اجداد باستانی شون رو به سینه می زنن و خیلی پرژن هستند نسبت به حرف هیلاری کلینتون موضع گیری نکردن؟ نکنه چون گفته بود ایرانی ها باید یدونن محوشون می کنیم، برای اونهایی که فقط خون پرژن تو رگشون دارن و اصلا با عرب ها قاطی نشدن خیالی نیست؟
می دونم که گفته بود اگر ایران به اسراییل حمله کنه، ایشون وارد عمل می شن که ایران رو محو کنن و می دونم که این حرف رو برای این زده که پول و حمایت لابی اسراییل رو می خواد و اینها همش سیاست بازیه، اما حتی نخواسته انقدر مودب باشه که حساب دولت و مردم رو جدا کنه، یا حساب تندرو ها و مردم رو. خیلی راحت گفته ایرانی ها...
من که نمی تونم رای بدم، اگر می تونستم و اوباما کاندید می شد به اوباما رای می دادم، اگرم بین هیلاری و مک کین قرار بود انتخاب کنم حتما مک کین رو انتخاب می کردم، حداقل آدمیه که اگرچه من با سیاستش مخالفم، اما تکلیفش با خودش معلومه و اون کاری رو می کنه که باور داره درسته، نه اینکه برای رسیدن به قدرت با هر سازی برقصه.
داشتم تو فلیکر یه سری عکس می دیدم، که رسیدم به اون مجسمه ی دم تله سیژ دربند، انگار که یه فامیلی که ده ساله ندیدمش رو دیدم، خوشحال شدم، بغض کردم، خنده ام گرفت... خلاصه ماجراییه این دوری که انگار تمومی نداره...
اینم اون عکس کذایی:
Darband
دیروز یه امتحان داشتم، امروز یکی دیگه، حالا دارم یه نفس راحت می کشم! هر دوش رو خوب دادم و می دونستم که خوب خواهد بود نتیجه ولی پدرم هم درومد. مشکلم هم خود درس نبود که به یاد آوردن یه سری کلمه بود که برام جدید بودن. الان سر کلاس دیگه مشکل فهمیدن ندارم، نتی هم که سر کلاس برمی دارم کمتر توش فارسی می اندازم، اما بازم موقعی که استرس امتحان دارم یکهو یه کلمه ای یادم نمیاد که نمیاد که نمیاد.

این صفحه ی سرویس جدید امازون هستش، خرید کردن با موبایل! و صفحه ی پایینی صفحه ی اول فروکال هستش، سرویسی که الان دو ساله داره کار می کنه. نزدیک 10 ماه هی ناصر با امازونی ها جلسه داشتند و آخرش به نتیجه نرسیدند، اون موقع فکر کردیم لابد سرویس رو لازم ندارن، اما خوب حالا که بعد از یکسال خودشون این سرویس رو راه انداختند معلومه که مشکل از جای دیگه است... حالم خیلی گرفته شد، کلی آدم وقت و انرژیشون رو گذاشتند رو این ماجرا... به ناصر می گم خوب شما که پتنت دارین، ثبت کردین این سرویس رو، می گه شرکت های گنده ی مالتی بیلیون دلاری براشون مهم نیست، فرض کن بری دادگاه و شکایت کنی که این ایده ی ما بوده و ثبت هم شده، شرکت های کوچیک از پس هزینه ی دادگاه رفتن و وکیل گرفتن و 3 چهار سال دویدنش برنمیان!
جالبیش اینه که تازه بازم هنوز استفاده از فروکال راحتتره تا سرویس جدید امازون. فروکال فقط محدود به اس ام اس نیست...
حالا باید دید این سرویس امازون روی پروسه ی فروش فروکال اثرش چه خواهد بود.

انتخابات مجلس هم که تموم شد و رفت... اینبار برعکس دفعه های قبل هی زنگ نزدم که مامان و خواهرهام رو به روز بفرستم رای بدن، بابام رفت رای داد، دمش گرم، اما می دونستم بقیه نمی خوان رای بدن و دوبار تا حالا زورشون کرده بودم، بس بود دیگه... جالبه بعد نتیجه که در میاد همه ناراضین، می گن آره دوباره یه مشت از خودشون رو فرستادن مجلس. خوب همینه دیگه وقتی نمی رین رای بدین، اونهایی که طرفداراشون رفتن رای دادن می رن مجلس، طبیعیه، حساب دو دو تا چهار تاست، اگرم می گین تو انتخابات تقلب می شه، خوب فوقش می شه دو دو تا 5 تا، اما این نیست که حالا مثلا همه رفتن رای دادن بعد نتیجه در اومده مثلا دو دو تا هشت تا و بقیه ناراحتن.
بابا جون از ماست که برماست!
ترم پیش یه کلاس خیلی عالی داشتم در مورد تاریخ هنر باستانی. بعدش دیدم چقدر اسطوره ها برام جالبن و شروع کردم مطالعه کردن در موردشون. ایران که رفتم کلی کتاب خریدم در مورد اسطوره های ایرانی که متاسفانه تا اینجایی که خوندم بهترین کتاب در مورد اسطوره های ایران رو یه غیر ایرانی نوشته و یه نفر ترجمه اش کرده به فارسی. خلاصه دیدم اگر می خوام از ماجرای اسطوره ها سر در بیارم و بتونم ارتباط بین اسطوره های ایرانی و غیر ایرانی رو بفهمم هیچ چاره ای نیست جز رفتن به سر منشا، اینکه شاهنامه و اوستا رو بخونم... شاهنامه رو شروع کردم.
برای خودم خیلی هیجان انگیزه، اما یه ناامیدی کلی دارم در مورد اینکه خوب که چی؟! هر کار این مدلی ای که به ذهنم می رسه و ربط به کامیونیتی ایرانی ها داره، فکر می کنم خوب که چی؟ مگه مثلا برای کسی اهمیتی هم داره که ریشه های فرهنگی ایران به کجا می رسه؟ اغلب فقط همین براشون کفایت می کنه که فکر کنن ما بهترین بودیم و کورش و داریوش چنین و چنان بودن و بعدم هرچی می کشیم از دست عرب هاست. همون کورش و داریوش هم فقط در همین حد اهمیت داره براشون که بخوان بگن ما رو اینجوری نبینین ها، ما اگه الان اینیم اما عوضش قبلا یه جور دیگه بودیم. به قول یکی از دوستای امریکا بزرگ شده ام، ایرانی های خارج از ایران خیلی هاشون فقط دلشون می خواد بگن که ما خیلی اگزاتیک (ترجمه ی دیکشنری نارسیس: بیگانه، عجیب و غریب، مرموز خوشرنگ ...) هستیم.
به هر حال به خاطر خودم دلم می خواد این کار رو بکنم :-)
با یکی از دوستای ایرانیم که اینجا زندگی می کنه تلفنی حرف می زدیم، بعد یادم افتاد که سیتیزن هست و می تونه رای بده، گفتم به اوباما رای می دی دیگه؟ خندید... گفت من طرفدار ریپابلیکن ها هستم، می دونم بوش خیلی خیلی تو این چهارساله ی دوم گند زده و قبول دارم این رو، اما طرفدار مک کین هستم. گفتم شهیدی اگر به مک کین رای بدی و بعدش دوباره زدیم به شوخی و خنده.
یه آقایی رو می شناسم اینجا که خیلی آدم حسابیه و آدم خیری هم هست و از اون پولدار باحال هاست که اگر کمکی از دستش بربیاد انجام می ده. تو هر دو دوره ی بوش، به ستاد انتخاباتیش کمک مالی کرده و اسمش هم تو سایتشون هست، مخفی کاری نداره. آدم ها یک بعدی نیستن و کم کم دارم یاد می گیرم آدمهایی رو که با من اختلاف نظر سیاسی دارن، به خاطر بعدهای دیگه شون دوست بدارم.
پی نوشت: اما هنوز که هنوزه وقتی کسی از تحریم انتخابات ایران و این چیزا حرف می زنه، داغ می کنم!
انقدر وقته ننوشتم که دیگه دستم به نوشتن نمیاد!
ایران بودم. از وقتی برگشتم هنوز گیج و ویجم و دستم به هیچ کاری نمیاد... بدنم هم که همکاری کاملی با ذهنم داره، تا ذهنم گیج و گول می شه، بدنم هم تصمیم می گیره که مریض شه. دو بار پشت هم سرما خوردگی و گلو درد گرفتم، اما دیگه بهترم.
حرف تکراری از قیمت ها و تورم نمی خوام بزنم، اما چیزی که بیشتر از سیاست های غلط دولت اذیت می کندم، حرف مردمه. چند بار از چند آدم مختلف که خودشون با سیاست های احمدی نژاد مخالفن، شنیدم که می گن این احمدی نژاد می خواد یه کارهایی بکنه، اما نمی گذارن!! می گفتم خوب کی نمی گذاره؟ این که همه ی قدرت دست خودش و هم جناحی هاشه! می گفتن نه، تو نمی دونی، نمی گذارن! جالبه برام که خاتمی هر مشکلی که پیش میومد همین مردم می گفتن عرضه نداره، در صورتیکه واقعا دستش بسته بود... حالا احمدی نژاد رو می گن نمی گذارن... نمی دونم مردم ما کی قراره یه ذره شعور سیاسی پیدا کنن. احتمالا هیچوقت. البته اینجا هم دست کمی نداره. مک کین واقعا ممکنه رییس جمهور بشه! کلی طرفدار داره و غیر از اون خیلی ها می گن اگر رقیبش اوباما باشه، چون سیاهپوسته اوباما ایالت های مرکزی بهش رای نمی دن و احتمال پیروزی مک کین زیاده. اگرم با هیلاری کلینتون رقابت کنه، خیلی ها چون هیلاری زنه، بهش رای نمی دن... خدا به خیر بگذرونه...
حرف از انتخابات شد، این ویدیو رو ببینید، یه ترانه است که بر اساس یکی از سخنرانی های اوباما ساخته شده.
معلومه که من طرفدار اوباما هستم؟
خوب اینا رو نوشتم که یخم باز بشه، باز می نویسم!
تو عمرم انقدر درس نخونده بودم که این ترم دارم می خونم... به شدت با درس هام حال می کنم و انقدر موضوعات برام جالبه که هی کتاب های جورواجوری هم که موضوعش مرتبط هست رو هم می خونم و باز بیشتر حال می کنم...به کسانی که به تاریخچه ی خدایان باستان و آیین های مذهبی باستانی علاقه دارن و اینکه اصولا تمدن بشر و ادیان چه جوری به وجود اومدن کتاب های ژوزف کمپبل رو توصیه می کنم بخونن، بی نهایت خوب هستند کتاب هاش. زندگی کردن در امریکا یکی از بزرگترین حسن هاش برای من دسترسی راحت به انواع و اقسام کتاب هاست، چه برای خریدن چه برای قرض گرفتن از کتابخونه... یکی دیگه از حسن های بزرگش هم موزه هاشه، خیلی از جماعت پولدار نیمه ی اول قرن بیستم تصمیم به راه انداختن یه کلکسیون هنری کردن و بعد هم در یه زمانی اینها رو توی یه موزه برای بازدید عموم گذاشتن. یکی از معروفترین این آدم ها کسی هست که ثروتش رو از روی شرکت کانادادرای ساخته و موزه ی گتی در لس آنجلس رو راه اندازی کرده و برای رفتن به این موزه حتی ورودیه هم نمی گیرن، مجانیه! یه جورایی مثل وقف کردن می مونه منتهی به جای اینکه موضوع مذهبی باشه، هنریه...
خلاصه سرم با درس و نقاشی و طراحی و اینا حسابی شلوغه، و حسابی هم بهم خوش می گذره. هفته ی پیش یه مطلب آماده کردم در مورد الکساندر کبیر و تصویرش در ادبیات و هنر ایران... برای خودم خیلی جالب بود که سر در بیارم چرا با اینکه این آدم اومده و پایتخت رو آتیش زده و بعدشم تا 300 سال حکمران های ایران بازماندگان ژنرال هاش بودن و نه ایرانی ها، بازم انقدر تصویرش در ادبیات ما متعالیه، در حدی که فردوسی کلی از ماجراهاش رو به عنوان یک شاه و قهرمان که خدا هم طرفدارشه توی شاهنامه تعریف می کنه و نظامی هم در اسکندرنامه به مقام پادشاهی می رسوندش... ماجرای جالبی بود اگر کسی علاق داشت بدونه بهم خبر بده...
منصور جان اینم محض خاطر مبارک جنابعالی!
لینک ها رو هم جدا این زیر گذاشتم:
دیشب چند تا از دوستامون اومده بودن پیشمون، از جمله احمد کیارستمی که از نزدیکترین دوست های ناصر بوده و هست. من هم نزدیک 3 ساله که می شناسمش، خیلی هم دوستش دارم، خیلی هم براش احترام قائلم و باور دارم که یکی از تیزبین ترین و صریح ترین و آدم ترین کسانی هست که می شناسم... خیلی خیلی هم باهوش و نکته سنجه. احمد یه مدتی هم مدیر کیوسک بود و چند تا از پربیننده ترین کلیپ های کیوسک رو هم اون ساخته مثل عشق سرعت که با نسخه ی زیرنویس دارش حدود 360 هزار بار دیده شده، و پر بیننده ترین کلیپ در یوتیوب بین تمام کلیپ های ایرانی و غیرایرانی هستش.
حالا همه ی اینا رو گفتم چون ناصر بهم این یادداشت رو توی ایرانیان دات کام نشون داد که یه مصاحبه است با احمد و بعد کامنت هایی که مردم گذاشتن. با اینکه دیده بودم مردم تو وبلاگستان کامنت های بدوبیراه برای همدیگه می گذارن، اما این یکی دیگه نوبر بود... به معنای واقعی کلمه یه سری با شر و ور گفتن عقده گشایی کردن. اینجور وقت ها واقعا خجالت می کشم از ایرانی بودن خودم، از اینکه انقدر پر از عقده هستیم و حقیر و حسود. جالبه بیشتر کامنت ها رو هم ایرانی های خارج از ایران گذاشتن، کسانی که یحتمل مدت طولانی تری از من اینجا زندگی کردن، و حداقلش اینه که تحت فشار نیستند که بگی خوب فشار شدید حکومت و از این بهانه ها که خیلی ها میارن باعث شده که طرف احساس عقده بکنه. نمی دونم واقعا چه مرضیه که نمی تونیم بهتر از خودمون رو ببینیم و اگر فکر کنیم یکی از ما خوش تیپ تره، باحال تره، بچه معروف تره، جای بهتری زندگی می کنه، یا اصلا آقاجون خوش شانس تره، حتما وظیفه ی خودمون می دونیم که بهش بدوبیراه بگیم... همه هم که ماشااله اینجور وقت ها روانشناس، روانکاو، منتقد ادبی هنری، جامعه شناس، متخصص امور فرهنگی، فیلمشناس، خلاصه همه کاره هستیم دیگه.
حالم بهم می خوره واقعا... و درست شدنی هم نیست اوضاع. فکر کنم فقط اگر یکبار دیگه کسی از ایرانی های خارج از ایران از این حرف ها بزنه که بچه هایی که تو ایرانن نمی دونن و چنین هستند و چنانند چون هنوز توی ایرانن، بزنم توی دهنش! تو ایران مشنگ داریم خارج از ایران هم. مشکل از جای دیگه است.
پی نوشت: خیلی پراکنده شد، چون واقعا عصبانی هستم... و ایمان دارم که کسانی که در مورد احمد مزخرف گفتن در خوشبینانه ترین حالت نمی شناسن این آدم رو و مزخرفات بقیه رو تکرار می کنن و بقیه هم از روی حسادت حرف زدن. و در مورد احمد واسه آدم های حسود مورد برای حسادت کردن خیلی زیاده!
عکس های من از کنسرت گروه دستان و سالار عقیلی در بی بی سی
عکس های من از کنسرت مامک خادم در بی بی سی
فکر کنم لینک عکس های کیوسک رو قبلا گذاشته بودم، اما مطمئن نیستم...
این یکی یه مقدار قدیمی تره، اما کیفیت عکس هاش رو دوست دارم، بزرگداشت محمود ذوالفنون در قصر هنر سن فرانسیسکو
و اینم یه مجموعه عکس از کنسرت های مختلف از هنرمندانی که موسیقی پاپ کار نمی کنند!!
همه ی این لینک ها رو گذاشتم که بگم ... بگذریم، مهم نیست.
من زنده ام، یه مدت افسرده بودم و حوصله ی اینترنت و وبلاگ و ایمیل و این ماجراها رو نداشتم، واسه همین ازم خبری نبود...
از هر کس که تو این فاصله ایمیل داده و جوابی نگرفته معذرت می خوام... تو رو خدا درک کنین وقتی آدم حال خودش رو هم نداره، و خیلی با وسواس مواظبه که غر نزنه و نق نزنه، دیگه حالی واسه ایمیل دادن و کامنت گذاشتن و این ماجراها نداره...
پی نوشت: الان هم که اومدم پای اینترنت دلیلش اینه که فردا صبح امتحان دارم! و خوب شب امتحان چی واجب تر از معذرت خواهی وبلاگی؟!
زمانی که روزنامه بودم، هر وقت دیر می شد و استرس داشتم و دیگه کمتر از 10 دقیقه زمان داشتم که ماکت صفحات رو پرینت کنم و بفرستم، کامپیوترم هنگ می کرد! در شرایط عادی هیچوقت مشکل نداشت، اما امان از وقتی که عجله داشتم... دیروز هم داشتم یه پروژه ای انجام می دادم، انقدر کامپیوتر بازی درآورد و هی هنگ کرد و گیر کرد که وسطش سه بار مجبور شدم ری استارتش کنم و آخر سر هم تا نزدیک دو بیدار بودم و تموم نشد کارم. ناصر می گفت شاید مشکل از حافظه اش باشه و امشب می خواد بهش یه رم دیگه اضافه کنه، اما می دونم که مشکل بزرگتر استرس خودمه! چون امروز توی شرکت هم کامپیوترم سر چند تا پرینت ساده خل شد و مجبور شدم هم کامپیوتر و هم پرینتر رو ری استارت کنم!
بابام مریض شده بود، کاملا اتفاقی از اینکه همش خونه مونده بود و بیرون نمی رفت از خونه خبردار شدم، بعدشم هی می گفت نه چیز مهمی نبوده و نیست. سه هفته بعدش سعیده گفت نه شکر خدا چیزی نبود، جواب آزمایش ها خوب بوده (من حتی خبر نداشتم موضوع انقدر جدیه که دکتر کلی آزمایش داده) و یه کمی دستگاه گوارشش نیاز به مراقبت داره (حوری گفته بود گرما زده شده بابا!)... حالا دو هفته پیش بازم اتفاقی فهمیدم مامان مریض شده. 13 سال کهریزک رفتن های هفتگی و کمک کردن برای حموم کردن مریض ها کار دستش داده و دچار یه جور عفونت شده که فقط با رطوبت منتقل می شه. زنگ می زنم خونه حال و احوال کنم، می بینم مامان نیست و بابا هم می گه همه خوبیم و مامانت رفته بیرون. می پرسم کجاست؟ می گه با سعیده رفتن بیرون، می گم رفتن دکتر؟ می گه آره ولی حالش خوبه...
احساس بدیه که دورم و هیچ کاری ازم بر نمیاد و وظایفی که من در قبال مادر پدرم داشتم افتاده گردن سعیده و حوری و وظایفی که در قبال حوری داشتم افتاده گردن سعیده... بعضی وقت ها فکر می کنم واقعا ارزشش رو داره؟ اینهمه دوری برای چی؟ خودمم اینور دائم لب مرز افسردگی هستم و هی باید مواظب باشم. می دونم که خیلی چیزا دیدم و یاد گرفتم و یاد خواهم گرفت، ولی خوب آخرش که چی؟ واقعا نمی دونم...
دلم می خواد بچه داشته باشم، اما دلم نمی خواد بچه ام مثل بچه های اینجا بشه، دلم نمی خواد بچه ام توی تنهایی بزرگ شه و برای من خانواده یعنی ایران، چون همه اونجان... مادربزرگ پدربزرگها، خاله ها و عموها و عمه اش... ولی این هم که اینجا رو کاملا ول کنیم و بریم ایران راه حل درستی نیست. حالت ایده آلش این بود که می تونستیم 6 ماه اینجا باشیم و 6 ماه اونجا بعدشم موقعی هم که اینجا بودیم بقیه می تونستن بیان و بهمون سر بزنن... اما خوب نه اونقدر پول داریم که بتونیم اونجوری زندگی کنیم و نه قوانین احمقانه ی ویزا بهمون این اجازه رو می ده.
دوباره دارم بار هستی رو می خونم.
حوری جونم، می دونم اینجا رو می خونی، برام بنویس، برام مفصل بنویس، احساس می کنم ازت دور افتادم و نمی دونم تو چه حال و هواهایی هستی و چی کار می کنی... تلفن همش به حال و احوال و قربون صدقه رفتن می گذره، اما بنویس برام...
از اول امروز چو آشفته و مستیم، آشفته بگوییم که آشفته شدستیم...
دقت کردین ما ایرانی ها چقدر انعطاف ناپذیریم؟
دقت کردین که یا عاشق یه چیزی هستیم یا ازش متنفریم و حد وسط نداریم؟ یا عاشق محسن نامجو و همه ی کارهاش هستیم و یا ازش متنفریم! یا ساقی قهرمان خیلی خیلی قهرمانه و نویسنده ی فوق العاده و شاعر محشریه یا یه ج...ده ی لجنه! علی دایی یا یه بازیکن عالی در سطح جهانیه یا یه آدم عوضی که حاضر نیست جاش رو به جوونترا بده و کل تیم ملی رو به گند کشیده!
تازه وقتی عاشق یه چیزی هستیم، وای به حال اون آشغال هایی که از اون چیز بدشون میاد... از اونها هم منتفریم! و وقتی از یه چیزی متنفریم، وای به حال اون آشغال هایی که از اون چیز خوششون میاد، می ریم و فحش و می کشیم به جونشون! آره، همین مای با کلاس و فهمیده و روشن فکر و کار درست و تحصیل کرده، پاش بیفته از یه لات چاله میدونی کم نمیاریم، منتهی اون لاته می ره تو روی طرف فحش می ده، بقیه مون چون خیلی باکلاسیم می ریم و با اسم مستعار کامنت می گذاریم و فحش می دیم! به توانایی فحش دادنمون شک دارین؟ این یادداشت سایه رو ببینین.
تازه ی دوم اینکه وقتی عاشق چیزی هستیم، هر لحظه، دقیقا هر لحظه امکانش هست که نظرمون عوض شه و از اون چیز متنفر بشیم! خوب ما اینیم دیگه، می تونیم. البته عکسش امکان پذیر نیست، وقتی از یه چیزی متنفریم تا قیام قیامت ازش متنفر می مونیم.
ما ایرانی ها خصوصیات باحال زیادی داریم، اصولا خیلی فوق العاده ایم و برای همین هست که انقدر نژاد پرستیم، چون واقعا نژاد پرژن پرستیدن هم داره! ما داریوش و کوروش و کلی پادشاه دیگه داشتیم که خیلی خوب و پاک و اصیل و آریایی بودن و اون موقعی که اقوام بی اهمیت دیگه مشغول کارهای بی اهمیت بودن، مثلا چینی ها طب سوزنی داشتن و دائو د جینگ، یونانی ها فلسفه و شعر و ادبیات، مصری ها ریاضیات و معماری، ما ایرانی ها -ببخشید پرژن ها- پادشاه ها مون قصرها و مقبره های آنچنانی داشتن. ما منشور حقوق بشر داشتیم!! جامعه مون طبقاتی بود، ولی مهم نیست چون ما از نسل اون طبقه خوبه هستیم و طبقات دیگه حتما عرب ها و ترک ها و لرها و بلوچ ها و بقیه بودن... و چون 2500 سال پیش ما انقدر پیشرفته بودیم، الان دیگه هیچ هویتی نداریم جز همون چیزی که دوست داریم فکر کنیم اون زمان ها بودیم. هر کس هم ازمون بپرسه کجایی هستین، یه بادی می اندازیم تو غبغب و یه لبخند مفتخرانه می زنیم و می گیم پرژن! اگر هم طرف بپرسه خوب این کشوری که شما اهلش هستید الان کجای نقشه ی دنیاست، می گیم بالای پرژن گلف! و تو دلمون فحش رو می کشیم به جون عرب های موشخور که ریختن و حمله کردن به کشورمون و همه چیز رو خراب کردن و فرهنگ و تمدن ما رو از بین بردن و پرژن بزرگ و عزیز و تاریخی ما رو کردن ایران!! حتی موقعی که اسکندر حمله کرد و تخت جمشید رو آتیش زد، خوب که نگاه کنین می بینین پای عرب ها وسط بوده! بعدم تمام شاعران بزرگ و دانشمدان ایرانی که بعد از اسلام تو ایران زندگی کردن، پرژن بودن. خونشون از خون پاک آریایی ها بوده و با این عرب مرب ها قاطی نشده بودن، مثل خود ما!
ما ایرانی ها از این هم باحالتریم، ابن الوقت هستیم، مثل آب خوردن دروغ می گیم، ظرف سوت ثانیه انواع اتهام هایی که حتی خودمون هم تا 3 ثانیه قبلش ازش خبر نداشتیم رو به یه نفر می بندیم، مسئولیت کارهامون رو نمی پذیریم و پای همه ی عالم و آدم رو برای توضیح دادن اینکه اشتباه از طرف ما نبوده و بقیه مقصرن رو می کشیم وسط، وقتی هم لازم باشه ننه من غریبم بازی درمیاریم.
وای که چقدر ما کارمون درسته و چقدر بقیه اصلا آدم نیستن که بخوان کارشون درست یا غلط باشه، البته به غیر از چشم آبی ها و موبورها!
اوایل ژوئن اداره مهاجرت امریکا اعلام کرد کسانی که ویزای کار دارن، تایید شده که می تونن گرین کارد بگیرن ولی تو صف هستن و منتظرن (این صف ها گاهی 2 3 سال یا بیشتر می تونه طول بکشه) مجبور نیستن بیشتر از این تو صف بمونن و می تونن مدارکشون رو بفرستن. منم کلی خوشحال شدم و مدارک رو برای وکیلم فرستادم... بعد درست آخرین روز کاری ماه، اعلام کردن اگر تا آخر همین ماه فرستادین که هیچ، اگر نه باید تا اکتبر صبر کنید و بعد یه تعدادی می تونن اکتبر مدارکشون رو به اصطلاح اینوریا فایل کنن، بقیه هم می ره واسه اکتبر سال دیگه!! یا اینکه قانون باید عوض شه. خلاصه من و ناصر پدر جدمون اومد جلو چشممون تا در عرض 3 ساعت من مدارکم تکمیل شد و فرستادم... اینجوری بگم که یکی از مدارکی که لازم داشتم گواهی واکسن هایی بود که تو عمرم زدم، چون اون موقع که خبر دار شدم لازمه ساعت 3 صبح به وقت ایران بود و نمی تونستم تا صبحش صبر کنم، مجبور شدم همه رو دوباره بزنم!
بعد از این همه بدو بدو، دوباره اداره مهاجرت اعلام کرد که نه، مهم نیست که مدارک رو فرستادین یا نه، به هر حال باید تا اکتبر صبر کنین!! خیلی حال گیری بود... حالا دیشب یکی از دوستام زنگ زد که دوباره گفتن اشکال نداره، تا آخر جولای مدارکتون رو بفرستین! نمی دونم چرا اینقدر شل کن سفت کن درمیارن و سرشون با کجاشون بازی می کنه و لی باز دوباره امروز آخرین مدارک رو فرستادم تا دیگه خدا چی بخواد.
متنفرم از اینکه همش در حال دویدن و عجله کردن باشم... صبح که از خونه میومدیم بیرون قرار بود فردا صبح یه سفر کاری داشته باشیم، برنامه در طول روز که شرکت بودیم عوض شد و قراره امشب 10 دقیقه به 9 پرواز کنیم... ساعت الان 5:10 دقیقه است و هنوز شرکتیم و تا خونه 20 دقیقه راه داریم و از خونه به فرودگاه نیم ساعت که با پارکینگ می شه 45 دقیقه، یک ساعت قبل از پرواز هم اگر فرودگاه نباشیم با این گشتن های امنیتی به پرواز نمی رسیم!! تازه ساک هم نبستم و قراره 2 شب هم بمونیم!
اول اینکه خانوم ها و آقایونی که تو ایران طراحی گرافیک انجام می دین و از نرم افزار کورل استفاده می کنین، برین به اینجا و در کامیونیتی استفاده کننده های از کورل خودتون رو اضافه کنین. هر استفاده کننده ای که در این کامیونیتی عضو می شه، روی نقشه ی دنیا با یه دایره ی قرمز نشون داده می شه، و الان هیچ دایره ای روی ایران نیست... در صورتیکه ما کلی طراح و گرافیست خوب داریم و اغلبشون هم کورل کار هستند. نمونه اش همین رامین خودمون! البته رامین که کارش از خوب و اینها گذشته.
این هم یه سایت خیلی خیلی خوب برای کسانی که علاقه به وب گردی دارن. شما می رین وعضو می شین و " تول بار" شون رو دانلود می کنین و بعد موضوعات مورد علاقه تون رو مشخص می کنین. بعد هر وقت که روی دکمه شون کلیک کنین، به طور رندوم یه وب سایت بهتون نشون می ده که موضوعش جزو موضوعاتیه که شما از قبل گفتین دوست دارین و کاربرهای دیگه گفتن که خوبه! من موضوعاتی رو که انتخاب کردم مجسمه سازی، هنرهای تجسمی، تبلیغات، طراحی مد و عکاسی بود و سایت های خیلی خیلی باحالی رو هم تو این زمینه ها دیدم. اسم سایت هم یه جورایی بیلاخ نشون دادنه منتهی با مفهوم غربی! وقتی کسی از چیزی خوشش میاد و می خواد نشون بده که چه باحال شستش رو می بره بالا و وقتی می خواد بگه خوشم نیومد شصتش رو می ده پایین. وقتی کسی عضو می شه و "تول بار" شون رو دانلود می کنه، می تونه بگه که از هر سایتی خوشش میاد یا نمیاد. آهان اینم بگم که طبق آمار الکسا،سایتی که متعلق به آمازون هست و آمار ترافیک اینترنت رو نگه می داره، استامبل آپان یکی از 100 پربیننده ترین وب سایت های دنیا هستش.
حالا یه ذره وقت کنم میام و از سفر 2300 کیلومتری ای که با ماشین رفتیم می نویسم.